--> Private Number

Private Number

Home | Email | Message | About | Xml

Freinds  Links

- من و تنهایی -

- سکوت باران -

- بالا افتادن -

- قره قروت -

- سینا -

- زهرا -

- از پشت یک سوم -

- گربه چکمه پوش -

- مترسک -

- دکتر شیری -

- علی شکوهی -

- بیهوش -

- سمی -

- گفتار نیک -

- ضد دروغ -

- Celestial-Venus -

- Decayed Apple -

Recent posts

 

 

Archives


  January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
September 2008
November 2008
December 2008
January 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009

Info


 


-

 
 

 

Friday، July 17، 2009

من زنده م هنوز

من همین الان از نماز جمعه رسیدم خونه
کمی باتوم خورده به پام
و یه مقدار هم گاز اشک آور تو حلقمه
حالم خوبه در مجموع
جمعیت خیلی زیاد بود
تو بلوار کشاورز هم آدم نشسته بود
من تقاطع وصال - طالقانی بودم
خیلی خیلی شلوغ شده بود
بعد از نماز حرکت کردیم به سمت میدون ولیعصر
تا رسیدیم اشک آور زدن
یکیش افتاد کنار پام
سوختم
اما مهم نیست
بعد باتوم به دست ها حمله کردن
و یه باتوم خورد پشت زانوم
خیلی درد نمیکنه
گز گز میکنه فقط
سینما قدس یهو آتیش گرفت
دود زد بیرون از طبقه بالاش
سر حافظ هم اشک آور زدن
چشمام خیلی سوخت اینبار
چون سیگاری که یه بنده خدا میدون ولیعصر بهم داده بود تموم شده بود
سر حافظ از یکی از اونایی که اشک آور پرت میکرد فیلم گرفتم
یکیشون دید
اومد منو گرفت محکم
اون یکی موبایلمو گرفت
و خواست سیم کارتمو در بیاره
گفتم جون مادرت نکن
گفت مموریش کو
گفتم کنارشه
در آورد گذاشت تو جیبش
گفتم آقا عکس خانواده م توشه
در آورد مموری رو شکست از وسط و داد بهم
بعدم ولم کردن
اگه بتونم اطلاعات مموری رو ریکاوری کنم عکسا و فیلما رو میذارم
باقیشم بعدا مینویسم
خیلی خسته م الان
اما حالم خوبه

Comments(2) | Email This! | 5:33 PM

------------------------------------------------------------------------------------------------------

Wednesday، July 15، 2009

اميد

اميد حربهء شيطان است
براي دوام رنج

Comments(1) | Email This! | 9:08 AM

------------------------------------------------------------------------------------------------------

Monday، July 13، 2009

گودري شدن

آي ملت
تا كل مملكت رو فيل تر نكردن بيايد گوگل ريدري شويد
از ما گفتن
من خودم گودري شدم
باشد كه از ريد شدگان باشم
:)

Comments(1) | Email This! | 10:01 AM

------------------------------------------------------------------------------------------------------

Wednesday، July 01، 2009

به ياد خدابيامرز اورول و شاهكاري كه بر جا گذاشت


يادمه سه هفته پيش كه آزادي تقريبا مطلق بود با ديدن مناظره ها هي ياد كتاب 1984 ، شاهكار بزرگ ِ جرج اورول خدابيامرز ، ميافتادم. اما نميفهميدم چرا. هي به خودم ميگفتم بابا چته آخه؟ مملكت به اين دموكراتيكي ديده بودي تو عمرت؟ اما باز دردم چاره نميشد و يه سري از صحنه هاي كتاب تو ذهنم رژه ميرفت.

اما در طي هفته بعد از انتخابات كاملا متوجه شدم چرا ذهن من اينطور پيش داوري مي كرده و جلو جلو تا كجاها رو خونده بوده... هر چند هيچ وقت آدم بد بيني نبودم اما خب اينقدر هم خوشبين نبودم كه بخوام همه چيز رو مطلقا خوب تصور كنم.

اين روزا كه بي حس و حالي شديدي حاكم شده بر اكثر ملت آشوب زدهء خس و خاشاك نشان ، خيلي وقت خوبي واسه خوندن دوباره اين كتاب نيست ... اما خب وقتي اينقدر ذهنم مشغول باشه به يه چيزي و هي راه بره رو اعصابم اونم با كفش پاشنه ده سانتي ، چاره اي نميمونه الا اينكه يه نسخه پي دي اف از اين كتاب رو با هزار بدبختي گير بيارم و بشينم گاهي چند صفحه شو بخونم و هي يادآوري كنم واسه خودم اون اتفاقات و برخورد ها و مردم و اوراسيا و تله اسكرين ها و برادر بزرگ و ...

خيلي جالب ميشه گاهي مقايسه مردم توي اين كتاب با مردم خودمون ... همون موقعي كه با كم شدن سهميه شكلات از هفته اي 40 گرم به 30 گرم و اعلام رسانه ها به اينكه افزايش داشته از 20 به 30 گرم و مردم ميريزن تو خيابونا در حمايت از اين دولت خدمتگزار

يا اون جايي كه اعترافات بيان ميشه و خيلي راحت اعدامها صورت ميگيره كه البته نمونه خيلي ملموس ترش رو ميتونيد توي كتاب قلعه حيوانات هم بخونيد

و اين قضيه كه هميشه يه دشمن وجود داره ... يه دشمن كه ما هميشه باهاش در حال جنگيم .. حالا يا همسايه شرقي مونه يا غربي

جالب اينجاست كه اين جرج اورول خدابيامرز كه جونش رو گذاشت پاي نوشتن كتاب 1984 توي هر دو كتاب معروفش ، جامعهء داستان رو خاكستري معرفي كرده ؛ يعني مطلق سفيد بودن و سياه بودن رو كنار گذاشته و راحت از اين دو قطبي گذر كرده و به طيف رسيده ، اما در نهايت همون سياهي و سفيديه كه باقي ميمونه ... سفيدي اي كه در جايي به نام وزارت عشق كاملا درك ميشه و سياهي اي كه ذهن ها و روح ِ جامعه رو فرا گرفته

لذت خوندن كتابهاي اينچنيني مال موقعيه كه آدم در آرامش كامل نشسته روي يه كاناپه (از اينا كه خيلي راحته) كنار شومينه و يه ليوان هات چاكلت هم كنار دستشه و داره از پنجره به بيرون نگاه ميكنه و دونه هاي برف رو ميبينه و كتاب رو ورق ميزنه ...

اما الان ، توي اين روزا ، خوندنش اونقدر تلخ ميشه كه گاهي اگه بخواي ده صفحه شو يكدفعه بخوني دلت به هم ميخوره و احساس سرگيجه ميكني

...

اورول با وجود اون وسواس نوشتاري و آشفتگي فكري كه در كتابهاش به جا گذاشته به سادگي تونسته اثري خلق كنه كه سالها در زمره آثار برتر خواهد ماند و البته مردمي هستند كه همچنان در سال 1984 زندگي ميكنند . با اين وجود برگشتن اكثريت از عوام به خواص در جامعه ما در چند سال اخير اتفاقيست كه بايد اون رو به فال نيك گرفت و اميد داشت به روشن تر شدن فضاي فكري مردمي كه با وجود اينكه خودشون خودشون رو باور ندارن اما دست به ثبت خاطرات بزرگي ميزنند... هر چند از ديد من سرانجام شگرفي نخواهد داشت (واسه كساني كه خودشون انقلاب كردن نميشه دم از تظاهرات آرام زد .. جلوي قاضي و ملق بازي؟ .. البته اين نظر كاملا شخصي منه)

...

جرج اورول با تاثيري كه در اين كتاب (و در مقياس ظريف تر ، قلعه حيوانات) بر تفكرات و طرز نگاه من به جامعه و اتفاقات حاكم رو اون گذاشت باعث شد كه من نتونم هر نوشته و رماني رو ورق بزنم ... جالب اينكه حتي اون كافه پيانويي كه همه اول توصيه ش ميكردند و الان ازش ابراز انزجار ميكنند اتفاقي به دستم رسيد و نتونستم بخونمش ... والبته اصلا پشيمون نيستم ... شايد خوندن آثار كافكا و اورول و ميل به بي سرانجامي اتفاقات باشه كه منو از خوندن اين دسته كتابها بازداشته ... يا شايد هم آنقدر كه بايد پررنگ بودن عملي ِ "نقش اميد به آينده" برام مسجل نشده. اما در نهايت اينكه بدونيم "چيزها اكثرا اوني نيستند كه به نظر ميان" كمكمون ميكنه براي گذر از اين روزهاي سخت

...

به هر حال تنها اميدواري من اينه كه يه روزي درك كنيم كه چه اتفاقي اطرافمون ميافته و بعد ديگه براحتي از كنار هم نگذريم ... از كنار خونهايي كه ريخته شده نگذريم ... بي تفاوت از جاي كبود شدهء باتوم نگذريم

...

انگار باز بايد يادآوري كنيم روزايي كه اشك آور بود و چماق بود و مصدق

و بعدها باز يادآوري كنيم روزايي كه باتوم بود و آتش بود و خون و شعارهاي شبانه

...

ما ميتونيم همچنان در 1984 يا حتي قبل تر بمونيم

يا شايدم اصلا قصه چيز ديگريست

...

Comments(0) | Email This! | 9:07 AM

------------------------------------------------------------------------------------------------------

Thursday، June 25، 2009

کاش میشد سبز بمونیم ... الان سیاهیم ... و سرخ


از لاله زار که می‌گذرم ، زخمی‌تر از ترانه‌ام
تشنه‌ی محکومیت ِ یه حکم ِ عاشقانه‌ام
از لاله زار که می‌گذرم ، حسرت ِ گوله با منه
وقتی که دست ِ تو می‌خواد تیر خلاصو بزنه
رفاقت ِ خشم ِ تو با ماشه‌‌ی منتظر می‌گه
دستای بی‌صدای ما نمی‌رسن به همدیگه
فاصله بین من و تو ، همین گلوله بود و بس
منو بزن که خسته‌ام از زنده بودن تو قفس
لاله زار ، کاش می‌تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر ِ بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد ، دفتر ِ گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست ، با هم اما تک و تنها
از لاله‌زار که می‌گذرم ، می‌رسه سال ِ ما شدن
سال نفس‌تنگی عشق ، سال زمین خوردن ِ من
از لاله زار که می‌گذرم ، زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوچه‌ها پر از مردم ِ همصدا می‌شن
دوباره بوی نفت و خون ، دوباره تابستون داغ
میتینگای تک نفره ، دوباره سایه‌ی چماق
وقتی همه بادبادکا بنده ی حزب باد شدن
عربده‌های مرده باد یک شبه زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش فیلم ِ رهایی می‌دیدیم
توی تئاتر زندگی گریه مونو می‌دزدیدیم
لاله زار ، کاش می‌تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر ِ بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر ِ گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست ، با هم اما تک و تنها
...
این شعر نمیدونم از کیه
اما بد جوری بغض منو با خودش برد

Comments(0) | Email This! | 8:43 PM

------------------------------------------------------------------------------------------------------

Saturday، June 20، 2009

ديشب



دوباره ديشب خوابت را ديدم

نميدانم چرا

اين روزها

فرصت نشده بود به تو فكر كنم

اما باز ديشب

خواب ديدم

و در خواب

تو را ديدم

مثل همان روزها بودي

با همان عطري

كه هنوز

وقتي سعي ميكنم فراموشت كنم

مشامم را پر ميكند

...

انگار هر چه بيشتر سعي ميكنم

كمتر موفق مي شود

كه يادت را پاك كنم

مثل همان ماه

كه با هيچ دستمالي از پنجره اتاقم پاك نميشود

...

مگر قرار نشد بروي دنبال سرنوشت خودت؟

مگر قرار نشد بروم دنبال سرنوشت خودم؟

پس چرا باز در خوابهاي من

به همان مهرباني هستي؟

و به همان زيبايي مسحور كننده؟

من كه روياي تو نيستم

پس تو در روياهاي من چه ميكني؟

...

ديشب

باز در خواب ديدمت

و انگار كردم كه نميشناسمت

سعي كردم رسمي باشم

اما ميداني كه نميشود

ميداني كه نميشود تو را شناخت

و بعد نشناخت

ميداني كه نميشود تو را ديد

و بعد نديد

ميداني كه نميشود تو را خواست

و بعد نخواست

...

ديشب

تا صبح

با رختخوابم جنگيدم

نميخواست رهايم كند

دوست داشت در آغوشش بمانم

راستش را بخواهي

ديگر دوست ندارم

در آغوش كسي باشم

مدتيست از آغوش بيزارم

از بوس و بغل و گرما و لذت بيزارم

از نگاه هاي عميق بيزارم

از خودم هم

...

كاش ميشد دلم برايت تنگ نشود

كاش ميشد دلم تو را نخواهد

كاش ميشد دلم هيچ چيز نخواهد

كاش دلم بميرد

آنوقت

شايد

آرام بگيرد

شايد

...

Comments(0) | Email This! | 8:18 AM

------------------------------------------------------------------------------------------------------

Saturday، June 13، 2009

تاسف

متاسفم براي خودم
كه در كشوري زندگي ميكنم
كه زندگي در آن
بي فايده ست
متاسفم
...
براي ايران
...
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان با دگران واي به حال دگران

Comments(2) | Email This! | 8:02 AM

------------------------------------------------------------------------------------------------------